خرید بک لینک
بگذار و بگذر رهگذر پایان نباشد راه را بر آسمان منگر دگر هرگز نبینی ماه رابرخیز و پر کن ساغری از باده ی دلواپسی در اوج تنهایی بخوان آن نغمه ی دلخواه رابر رنگ رخسارم نگر رنجور از باد خزاندستی نمی گیرد چرا افتاده ای در چاه را ؟در جمع یاران خسته ام از باطن احوال خوددارم مداوم روز و شب حال گدا و شاه را ساقی نمی خواهم دگر من گوشه ی میخانه را درساغرم دیگر مریز معجون درد و آه را در پیچ و تاب زندگی اندوه گر طغیان کندطاقت که از حد بگذرد گم میکنی همراه را !روزم سیه شد از غم نا داوری های زمانهر شب نمی بینم مگر ابری به روی ماه راجانا مخور غم، غصه هم روزی به آخر می رسدشاید تو هم پایان دهی این قصه ی جانکاه را "شاهد" مشو نومید از نا مهربانی های دهرروزی تو پیدا میکنی سوزن میان کاه را! + نوشته شده در جمعه چهارم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 14:5 توسط دکتر عباس قیومی  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 18:05

گر تو حال من دل داده بدانی چه شود؟غزل عشق مرا سیر بخوانی چه شود؟چه شود دست به دستم بدهی فصل بهار؟ببری خسته دلی را به جوانی چه شود؟ساقی محفل مستی شده ای سرو سهیمرکب عشق شتابان تو برانی چه شود؟من اگر بوسه ز لب های تو گیرم چه شود؟گر بیایی و زنی خط ونشانی چه شود؟جمعه ها در همه ساعات دلم میگیردگر تو آیی به سرایم و بمانی چه شود؟چه شود وا چه شود وا چه شود وا چه شودکه در آغوش من و شعر بخوانی چه شود؟! + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۱ ساعت 21:14 توسط دکتر عباس قیومی  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 16:10

من عشق را با نام تو هر روز معنا می کنمهر شب نوای عاشقی آهسته نجوا می کنمای صاحب احساس من رحمی نما بر حال منهر دم جنونی تازه تر در سینه بر پا می کنممن آتشم در عشق تو میسوزم از افسون توآخر چرا هر روز و شب عشق تو حاشا می کنم؟در آسمان زندگی خورشید سوزانم توئیبا یادت ای آرام جان با دل مدارا می کنممن مست رویت میشوم آنگه که بینم روی تودر چشم تو اقبال خود هر دم تماشا می کنمدل برده ای از من خوشا باشی دمادم در برماز خالق هستی فقط این را تمنا می کنمبا من مدارا گر کنی ای قبله ی آمال منصد ها گره از کار تو در لحظه ای وا می کنم"شاهد" شراب عشق را نوشیده از جامت بسیاما نمی دانم چرا امروز و فردا می کنم! + نوشته شده در جمعه یازدهم آذر ۱۴۰۱ ساعت 20:53 توسط دکتر عباس قیومی  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 16:10

چه کنم که بی تو راهی نبود به روز شادی!تو بیا که میرود عمر به شتاب تند بادیمن خسته از که جویم همه دم نشان ز کویت؟تو کجایی تا که خوانم ز غمت و ان یکادی!ز فراقت ای تبسم ز خیالت ای تجسمنبود مرا جز عشقت به جهان دگر مرادیز نبودت چه گویم که توان نمانده در تنچه شود برون بیاید نفسم از این کسادی؟"همه آرزویم این بود که ببینم از تو رویی"صنما به جام چشمم تو شراب ناب دادی!به خدا دگر چه خواهم که در این دو روز باقیغزل و شراب و مستی به کفم چنین نهادیشب "شاهد" بار الها برسان به صبحگاهیکه نگار در کنار و همگان به شور و شادی!! + نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 21:42 توسط دکتر عباس قیومی  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 16:10

بیرق مرگ درانداخته ای یعنی چه؟مردمان را نگران ساخته ای یعنی چه ؟ ذره ای بیش نبودی و بلایی شده ایمست از چین تو برون تاخته ای یعنی چه؟ وحشت انداخته ای در دل هر پیر و جوانتیر کین بهر بشر آخته ای یعنی چادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: يکشنبه 17 فروردين 1399 ساعت: 9:06

بسلامت پسرم ، بخت خوش ارزانی توز خداوند چه خواهم؟همه شادانی تو دل به دریا زن و ازموج هراسان تومباشنفس باد صبا در صف مهمانی تو دل سپردیم به تقدیر نکو بادت عمرهمه شادیم و غزل خوان ز خرامانی تو ما ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: يکشنبه 17 فروردين 1399 ساعت: 9:06

سهم ما از زندگی حال خرابی بود و بسچاره ی درد مرا جام شرابی بود و بس ای دل از جور نگارت از پریشانی منالقصه ما دفتر رنج و عذابی بود و بس چون به ناحق او قلم بر دفتر اندیشه زدلاجرم پاداش ما حال خرابی بود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: يکشنبه 4 اسفند 1398 ساعت: 3:41

قصه پر غصه مستم امشب سخن از باده و پیمانه بگو سخن از ساغر و می ساقی و میخانه بگو پر کن از می قدحم تا بسر آید غم دل غم دلدار دمی با من دیوانه بگو عجبم نیست چنین شیفته ی کوی تو ام تو خود این قصه ی پر غصه به پروانه بگو این حکایت ز گل و بلبل و پروانه کنند نه حقیقت بتوان کفت نه افسانه بگو! شرح هجران تو ام نیست توانم به بیان ساقیا سوز درون بر در هر خانه بگو آتش عشق مپندار که خاموش شود دوستی تا به ابد با سر مستانه بگو گر چه رفتی ز برم یاد تو هرگز نرود ای صبا سوز درونم تو به فرزانه بگو + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۹سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

چرا؟ چرا؟ گشته بهار زندگی فصل خزان چرا؟ چرا؟ داده به دل خدای دل بار گران چرا؟چرا؟ با دل دردمند خود شکوه کنم ز بخت خود کرده نصیب چشم من اشک روان چرا؟چرا؟ زخم مرا نه مرهمی خسته ز بودنم همی برده مرا به غربتی چرخ زمان چرا؟چرا؟ برده ز کف قرار من بسته ره فرار من کرده به غربتم چنین نعره زنان چرا؟چرا؟ باد صبا اگر شبی از بر من گذر کند برده به گوش خود بسی آه و فغان چرا؟چرا؟ آمده ام به کوی او سجده کنم به روی او بسته ز بهر توبه ام دست و زبان چرا؟ چرا؟ شاهد خسته دل کند رو به خرابه ها ز غم برده نگار از تنش تاب و توان چرا؟ چرا؟ + نوشته شده درادامه مطلب

برچسب: چرا؟,چرا؟, نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

معنای عشق دیده چه پر خون شده در شب یلدای عشق چهره چه گلگون شده در تب و گرمای عشق سینه غمی جان فزا کرده به عاشق عطا تا نکند بعد از این شکوه ز دنیای عشق هر که ننالد ز عشق عاشق دل داده نیست بانگ عدم می زند ساحر و سرنای عشق عاشق شوریده حال عشق ندادش قرار رفت به میخانه دوش در پی معنای عشق ساقی بزم طرب چون که حکایت شنید گفت که بس مشکل است حل معمای عشق زورق بشکسته را بحر به بازی گرفت نیست هویدا کنون ساحل دریای عشق فصل خزان کی برد سایه ز این بو ستان حیف ز عمر گران ریخته ای پای عشق عشق گرت وصل شد شادی هر فصل شد خاطرت آسوده با واژه ی زیبایادامه مطلب

برچسب: معنای, نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

یتیم می شنیدم گریه های کودکی در نیمه شب در میان گریه می کرد نجوا زیر لب سر به زانویش نهاده در شبی خاموش و سرد گوئیا مأوا ندارد سینه اش جز رنج و درد از من آن بغض درونش تاب رفتن را گرفت ناله های سوز ناکش حال گفتن را گرفت لحظه ای بغضش شکست و بانگ مادر مادرش لرزه ها افکند بر جسم نحیف و لاغرش آسمان هم سوی او اکنون نگاهش باز شد گریه ها و نعره هایش همزمان آغاز شد ابر ها از بس برایش اشک ها را ریختند از خجالت نور مهتابی به بام آویختند بی خود از خود گشتم و رفتم به سویش با شتاب با طراوت گیسوانش گشته بودی پر ز آب گریه هایش با صدای پای ادامه مطلب

برچسب: یتیم, نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

آرزو دیریست در بزم طرب مهمان به کویم بوده ای در وادی عشق و جنون چون ماه رویم بوده ای دل برد ه ای دل داده ای در عشق چون پروانه ای آتش مزن بر جان و تن می در سبویم بوده ای عاشق توئی غمخوار من شیدا توئی همراه من در وصف تو ای نازنین این سان که گویم بوده ای از عشق پروا چون کنی؟در دل تمنا چون کنی؟ جانا چرا در هر رهی کان را که پویم بوده ای؟ ای سرو قامت می بری دل از کف هر عاشقی در بوستان عاشقی هر گل که بویم بوده ای دیشب به خوابم آمدی گفتی چه داری آرزو؟ آهی کشیدم گفتمت خود آرزویم بوده ای! هر شب زهجرانت بسی سر در گریبان داشتم آرامشادامه مطلب

برچسب: آرزو, نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

ترنم وتبسم ترنم نگاه تو شرر زند به جان من تبسم از لبان تو به سر برد فغان من شکوفه خزان توئی ،امید بیکران توئی چو آتش نهفته ای به جسم بی توان من نوای تو نوای من، بهار جاودان من زوصف روی ماه توخجل شودزبان من زروزن آن نگاه تو،جمال بی مثال تو چه گویمت چه میکند،بهار در خزان من نشسته ام به راه تو،به راه با صفای تو خوشم به کرده ام کنون،که بگذرد زمان من تو مهری وقمر منم،حزین و در سفر منم تو لایق ستودنی،به شیوه ی بیان من مکن شکایت از کسی،مخوان سرود بی کسی خوش آمدی نگار من ،به دشت بیکران من مرا بگوچه گویمت؟ به دلادامه مطلب

برچسب: ترنم,وتبسم, نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

در دل تو بمانی دانم که نداری رهی جز رفتن از این دل آسوده ترین باش که در دل تو بمانی امروز که چشمت شده آمال وجودم سخت است که مجنون شده، عاقل تو بمانی اندیشه پر درد من امروز چو دیروز پر می کشد ، اما چو مایل تو بمانی دیوانه ترینم سخن از عشق چه حاصل؟ ترسم که در این مرتبه در گل تو بمانی! من غرق تمنای دل عاشق خویشم شاید که در این راه به ساحل تو بمانی در شهر پر از رشک و غم و ماتم و نیرنگ خورشید برو بهر چه حاصل تو بمانی؟ <شاهد> به که گوید غم آکنده به دل را آنگاه بگوید که به منزل تو بمانی + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۱ساعت 21:58 توسط دکتر عباس قیومی | ادامه مطلب

برچسب: بمانی, نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

کیستی تو؟ کیستی تو؟ که چنین عاشق و شیدای تو ام گوئیا مهری و محتاج به گرمای تو ام کیستی تو ؟ غزل عشق و نسیم سحری برده ای دل ز من و غرق تمنای تو ام کیستی تو؟ که در اندیشه فردای منی همه دانند که من واله و رسوای تو ام کیستی تو ؟ که فروغ نگهت جان دهدم مست و مدهوش ز هر باده ی مینای تو ام کیستی تو؟ شرر آتش عشق ابدی راه بنمای که گم گشته به صحرای تو ام کیستی تو ؟ که کنم سجده ترا در همه عمر چه کنم مست ز آن قامت رعنای تو ام کیستی تو؟ که دمی بی تو توان نیست مرا عاشق دیدن آن چهره ی زیبای تو ام گر سخن با تو نگویم تو دگر خرده مگیر چون که هر رادامه مطلب

برچسب: کیستی, نویسنده: مبین سلیمانی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 13:41

صفحه بندی